تبلیغات
fanficexo - در رویای زندگی
در رویای زندگی

سلام من اومدم!!!

واستون یه فیک آوردم به نام در رویای زندگی

شوت شین ادومه واسه خوندن تیزر و قسمت اول

امیدوارم خوشتون بیاد

                                 

تیزر

ماجرا از اونجایی شروع شد که تمام خانوادم توی یه تصادف مردن و فقط من زنده موندم.

(آخی طفلکی!)

یه مدت به خاطر مرگ خانوادم افسردگی گرفتم ولی بعد گذشت چند ماه به حالت قبل برگشتم.

حالا که خانواده ای نداشتم آزاد بودم، یعنی یه بچه پولدار بدون هیچ وابستگی خاص.

به همین دلیل رفتم کره تا به آرزوهام برسم که یکیشون بازیگری بود.(بازیگری؟)

 آه و دلیل اینکه کره رو انتخاب کردم این بود که کره کشور مورد علاقمه.(چه تفاهمی!)

حالا منبع درآمدم که میشه باغ ‍(ارثی که از پدر و مادرش بهش رسیده محض اطلاع!) یه نوع

تقسیم بندی داره که خودم درستش کردم.(نه بابا!!!)

اول پول تمام کارگرا و زیان ها رو از تمام پول بدست اومده کم میکنیم.(خب!)

بعد در بخش دوم سود به صورت پنجاه پنجاه بین من و فامیل های نزدیکم که باغ رو نگه می دارن

 تقسیم میشه.(خخخخ به این چار کلمه میگی تقسیم بندی؟!!!(ببند در جهنم رو!!))

منبع درآمد من همون پنجاه درصد سهمیه که دارم برا همینم نیاز به کار واسم مثل نیازبه دردسر

می مونه و جالب توجه هم اینه که ازنظر من شغل های مورد علاقم کار محسوب نمیشن.!!!!

  

قسمت 1

اولین کاری که تو کره کردم ثبت نام در کلاس های بازیگری بود.

می خواستم تو اس ام باشم برای این کار هم باید آزمون میدادم که همین موضوع ماجرا رو کمی پیچیده کرده بود اما بازم بیخیال شدم و  اسمم و برای آزمون نوشتم.(حالا چرا اس ام؟!!!)

روز آزمون یه لباس مرتب و تمیز پوشیدم و راه افتادم.

قسمت جالب ماجرا این جا بود که از همون لحظه خودم و یه بازیگر بلفطره می دونستم!!!(خخخخ تو؟!!)

وقتی رسیدم از کارکنای اونجا محل آزمون و پرسیدم ، آزمون طبقه پنجم بود برای همین سوار آسانسور شدم.

همون موقع یه خانم که یه بچه کوچیکم داشت با من سوار آسانسو شد.

معلوم بود اولین بارشه که بچه داری میکنه چون جوون بود و نمی تونست بچه رو ساکت کنه برا

همین من بچه رو گرفتم و ساکت کردم و اون خانم از من تشکر کرد.(اگه اون جوون بوده پس تو

 چی بودی؟!!نوزاد؟!خخخخخ حتماً واس همین زبان آن کودک را میفهمیدی!!!!!)

ایشون طبقه سوم پیاده شدن ، منم بچه رو تا یه جایی براش بردم آخه ازم جدا نمی شد.

(خو رفیق پیدا کرده!!!)

وقتی بچه رو دادم به سمت آسانسور رفتم اما وقتی رسیدم تقریباً 10-12تا مرد سوار شده بودن منم به ناچار دو طبقه تمام رو از پله بالا رفتم .(10-12 تا؟!!!!)

فقط مونده بودم اون همه آدم چطور تو اون آسانسو جا شدن ؟ درسته که بزرگ بود ولی بازم........

حالا ولش کن چیزی که بعدش دیدم دیوونم کرد ، آخه اونا دقیقاً طبقه پنجم پیاده شده بودن.

با دیدن اون منظره به معنی کامل سوختم ، یعنی می خواستم همونجا یکی رو بکشم که یه دفعه همون خانمی رو دیدم که بچه دستش بود.(عجب!چه تصادفی!!!!)

اول نفهمیدم چی شد و اصلاً چطور اون اونجا بود ولی بعدش پس از کمی پرسو جو شنیدم یکی می گفت

که اون خانم محترم یکی از داوراست.!!!!

قبلش فقط سوخته بودم ولی الان واقعاً دیگه جزغاله شدم.!!!(خخخخخخ جوووون!!!)

 هی به خودم میگفتم نکنه فکر کنه که من برای رشوه گری اون کارو کردم یا.......

تو همین احوال بودم که ناگهان خودش منو صدا کرد ، یعنی چی می خواست بگه؟

                                                  «اتمام قسمت1» 

برچسب ها: EXO ، فن فیکشن ،
[ جمعه 13 فروردین 1395 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ zahra f ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب