تبلیغات
fanficexo - در رویای زندگی
در رویای زندگی
من اومدم با در رویای زندگی
نظر فراموش نشه



قسمت4

با دیدن عدد 53منم به سمت دیوار دویدم و مثل یه خل و چل به تمام معنا دنبال اسمم

گشتم که ناگهان همه با جیغ و داد به سمت دیگه ای رفتن!!!!!!               

تعجب کردم ولی بازم اهمیتی ندادم، برای همین به راهم ادامه دادم تا اسمم و پیدا کنم،

دوباره از پایین شروع کردم به گشتن.(نباشه،نباشه،نباشه،نباشه.........)

باورم نمی شد ولی با رتبه 9 قبول شده بودم و می تونستم به مرحله ی بعدی برم.(نهههههه!!!!)

خوشحال بودم اما نه خیلی چون میدونستم که راه زیادی در پیش دارم ولی در هر حال

راحت شده بودم ، اما حالا نوبت فضولی بود.(بله!ما هستیم!!!!!!!!خخخخخخ)

می خواستم بدونم دلیل این جیغ و داد کر کنندشون چی بود؟(البته آدم نمی تونه کارهر روز

خودشو ترک کنه . شما هم با من موافقین؟)

با وجدانم دزگیر بودم که یکی به من تنه زد و منو از خواب زمستونیم پروند و گفت:

"چرا سر راه وایستادی و ورور منو نگاه میکنی؟برو کنار دیوونه!!!!!!

"چی؟بهم تنه زدی اونوقت ازم طلبکاری؟!!!

اینو که گفتم راهشو کشید و رفت ، هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود که یه دفعه گروه

مورد علاقمو دیدم که دارن به سمتم میان البته به علاوه اون لشکرآدمی که پشتشون حرکت

میکردند.منم از وسط راه کشیدم کنار تا ردشن و به دخترایی که می خواستن از یکیشون

هم که شده امضا بگیرن نگاه کردم.(من که محوشون بودم تو چی؟!!!)

حالا که دقت میکنم میبینم اونارو یه جای دیگه هم دیده بودم ، آهان آره اون 12تا مردی که

منو سوزوندن!!!!واو باز دوباره  سوختم!!!!!(اِهه اِهه اِهه!!!ضربه سنگینی بود!!!!!!!خخخخخ)

در کل ، اونروز،‌ روز من نبود.(آره ولی واسه من روزه خیلی خوبی بود!!!خخخخخ)

تقریباً یه هفته بعد به مرحله سوم رفتم. حالا فقط دو مرحله دیگه تا قبولی کاملم در آزمون

و یه کارآموز شدن وجود داشت.

تا مرحله بعد 3 روز مونده بود و من زمان کافی برای کمی استراحت داشتم برای همین

به تنها دوستی که تو کره داشتم زنگ زدم تا باهم بریم بیرون.(کی کیمیا؟!!)

لباسام و پوشیدم و آماده شدم و بعد باهم رفتیم به یه کلوپ شبانه تا خوش بگذرونیم که

یه مردی اومد و از من درخواست کرد که با هم یه دهن آهنگ بخونیم.(اون دیگه چه خری بوده که از یکی خرتر از خودش درخواست کرده؟!!!!!!!(هی میزنم له بشیا)خخخخخ باشه بابا آرام باش!!!!!خخخخ)

منم با اصرار دوستم قبول کردم ، بدون خبر داشتن از اینکه یکی از داورای شرکت

اس ام اونجا حضور داره، شروع کردم به خوندن.

بعد از مدتی خودمم ازش خوشم اومد و بدون خجالت خوندم و رقصیدم، هر ترانـــه ای

که میومد و میخوندم ، از رپ  گرفته تا پاپ ، ولی بعد از یه مدت طولانی خسته شدم و

رفتم به سمت بوفه تا یکم آب بخورم چون اینقدر که آهنگ خونده بودم گلوم گرفته بود.

همین که حالم سر جاش اومد داور وارد شد و کنارم نشست ، منم بلافاصله اونو شناختم

چون نزدیک بود منو از مسابقه بندازه بیرون که رئیس بخش نذاشت!!!!! واسم محترم بود

وگرنه تشنه ی خونش بودم.

جای تعجب اینجا بود که اون خیلی از صدام خوشش اومده بود و ازم خواست بعد از دادن

آزمون بعدیم برم پیشش تا منو ببینه و باهام صحبت کنه.!!!

سه روز بعد با آمادگی کامل رفتمو آزمونمو دادم. بعد از این که فهمیدم تو آزمونم قبول

شدم با خوشحالی دنبال دفتر اون داوره که سه شب قبل دیده بودمش گشتم.

بعد از یه جستوجوی افتضاحاً دیوونه کننده بلاخره خودش منو پیدا کرد. وقتی دفترشو

بهم نشون داد کباب شدم ، چون دقیقاً 100 بار از جلوی دفترش رد شده بودم.(آخ آخ آخ!)

نمیفهمم چرا اما هروقت پامو تو اس ام میذاشتم یه اتفاقی میافتاد که یا منو تا سرحد مرگ

می سوزوند ویا  کباب میکرد.!!!(بله)بگذریم.

اسم داور کیم وو بین بود.اون از من یه تست صدا گرفت و بعد منو به رئیس شرکت

 (لی سومان مثلاً بزرگ!) معرفی کرد، قبل از این کار با من در باره ی خواننده شدن صحبت

کرده بود و به من گفته بود که باید برای یه گروه شیش تا عضو جدید پیدا کنه و من کسیم که

اون پسندیده و اگه رئیس قبول کنه من می تونم یکی از اعضای اون گروه بشم.

(خخخخخ جان من داستان علمی تخیلی رو دارین؟!6 تا عضو جدید؟!!!!!)

قسمت جالب ماجرا اینجا بود که من حتی اسم گروه رو هم نپرسیده بودم و فقط به خاطر

علاقم به خوندن قبول کرده بودم.(عررررررررررررر یعنی ایول!خخخخخخخ این دیگه

کیه نکنه از کره مریخ اومدی عزیز!!!!!)

وقتی رئیس صدای ضبط شدمو شنید شک کرد(توجه توجه این شکه نه شک!!) (یکی ترجمه کنه!!!!)

(ترجمه:شَک ، نه شُک!!!)

و ازم خواست همونجا براش یه ترانه بخونم و منم مثل یه خلوچل شروع کردم به خوندن.

(حالا چرا هی میگی خلو چل؟!)

اون از صدام خوشش اومد و با چند تا تلفن و برنامه ریزی با یه خنده گنده عضو شدن در

گروهو بهم تبریک گفت!!!!!

شاخام در اومد و باخودم گفتم: عضو شدن تو یه گروه اینقدر آسونه؟!!!!(پ نه پ!کشکه!!!آقا

رئیس شرکته معلومه واسش راحته!!!)

به هر حال هرچی بود گذشت و از اون به بعد من از اعضای جدید گروه ناشناخته بودم.(عجب!)

 برام جای تعجب بود چون من حالا جزعی از گروهی بودم که حتی اسمشو هم نمیدونستم!!!!!!

 جالبه نه؟(واقعاً که جالبه!!!)

من دو روز بعد تو آزمون آخر هم قبول شدم.حالا یه کاراموز بودم و می تونستم به کلاس های

بازیگری شرکت اس ام برم و توی فیلما و سریالا بازی کنم.

بهتر از نمیشد تا اینکه یه خبر موجدار حالمو زیرو رو کرد.

من جزو گروه مورد علاقم یعنی گروه اکسو معروف شده بودم.(هوووووورااااااا!!!هه هه هه)

از خوشحالی توفضا بودم!!داشتم توآسمونا سیر میکردم تا اینکه با خود گروه مواجه شدم.!

من انتظار یه خوشامد گویی کوچیک داشتم ولی در عوض مثل یه تیکه زباله باهام رفتار شد.

البته حق داشتن من تازه وارد بودم+یه دختر میون 12تا پسر+من طرفدار امضا بگیر نبودم.واو!

حالا که دقت میکنم نمی فهمم من میون 12تا پسر چه غلطی میکردم؟تازه اونم میون غوغای

برگشتن کریس و لوهان و تائو به گروه، حالا بیاین بین این همه سرو صدای بازگشت ،خبر اضافه

شدن 6 تا دخترو به گروه اکسو رو در نظر بگیرین!آشوب وحشتناکی بین طرفدارا پا می شد ولی

چاره چی بود؟ چون ترانه جدید گروه اکسو به صداهای جدید نیاز داشت. حالا دنگ دنگ!!!(وجدان:جووووووون چه حالی کنم من!!!!!!!!)

به هر حال این آشنایی کاملاً نا عادلانه و نابه جا بود.

تو همین فکرا بودم که ناگهان یه ..........

                                                        «اتمام قسمت4» 

برچسب ها: EXO ، فن فیکشن ،
[ جمعه 20 فروردین 1395 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ zahra f ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب