تبلیغات
fanficexo - فصل اول:My Dragon
فصل اول:My Dragon
بپرین ادامه
منصرف نمیشین
البت فک کنم!!!
                                      

ژانر:عاشقانه,کمدی
کاپل:کریس،سارا
با هنر نمایی سهون!!!!
امیدوارم خوشتون بیاد

تیزر

در سال 1914 میلادی؛ و در اواسط جنگ جهانی اول که انگلیسی ها و روس ها با بی اعتنایی به بی طرفی ایران وارد ایران شده بودن من پدرم رو به خاطر بیماری از دست دادم.

تو اون دوره وضعیت ایران واقعا خراب بود . یادم میاد روز هایی رو که روسها با لباسهای ارتشی و ماشینهای جنگی تو خیابون های ایران ول میچرخیدن وشبهایی رو که انگلیسی ها دور اتیش مینشستن و با اواز های مسخرشون تا حد مرگ خودشون رو توی مشروب غرق میکردن و با مستی وارد خونه های مردم میشدن و به دخترهای جوانشون تجاوز میکردن و به شکل های مختلف اونها رو ازار میدادن وبین این همه اشوب؛ خونه من هم از اونها جدا نبود...


 Ep1

-پدر جون!بابا در میزنن،بابا.

- دخترم؛ دست پدربزرگت بنده .خودت ببین کیه.

-خیلی خوب.

به سمت در رفتم تا در رو باز کنم که صدای کوبیده شدن در قطع شد.حس خوبی نداشتم ؛اروم از سوراخ کنار در بیرون رو نگاه کردم ولی کسی نبود! یواش در رو واکردم که ناگهان دربا شدت زیادی به سمت من حرکت کرد و شکست.از شدت باز شدن در به عقب پرت شدم و روی زمین افتادم.صدای مادر بزرگم که به سمتم میومد و صدام میکرد شنیدم:

-سارا ! حالت خوبه ؟کیه عزیزم؟
همون موقع سرباز های انگلیسی مست رو دیدم که داخل شدن.مادر بزرگم تا اون هارو دید پدربزرگم رو صدا کرد وبه سمت من دوید.

پدر بزرگم با دیدن اون صحنه بلندم کرد و به سمت اتاقم هل داد:

-برو تو و تا نگفتم بیرون نیا.

میخواستم به سمت اتاقم برم که یکی از سرباز ها به سمتم اومد و جلوم رو گرفت.پدربزرگم خواست با سرباز

درگیر بشه ولی سرباز انگلیسی بی هیچ صبری پدر بزرگم رو به سمتی پرت کرد.به طرف پدر بزرگم دویدم و از روی زمین بلندش کردم.میتونستم جمعیتی از مردم رو که با کنجکاوی به ما نگاه میکردن ببینم.بعد چند لحظه پدر بزرگم تکونی خورد و سعی کرد بلند شه.

-بابا حالت خوبه؟

-مگه نگفتم برو تو؟میخوای بکشنت؟

-همینطوری از الکی که نمیشه دختر مردم رو بکشن.تازه فرضاً که برم تو اتاق در رو هم قفل کنم! فکر کردین نمیتونن مثل در خونه در اتاقم رو هم بشکنن؟

-هه.آفرین دختر باهوش؛اخ که چقدر از این جور سگا خوشم میاد!به ظاهر مغرورن ولی در باطن،یه مار خوش خط و خال که در انتظار ناله های روی تختش به سر میبره.

این حرف حرف هارو یکی از سربازا وقتی که دستش رو از روی صورتم به سمت سینه هام حرکت میداد و با موهام بازی میکرد گفت.زمانیکه خواست گوشه ی لباسم رو از شونم پایین بکشه دستش رو گرفتم و پیچوندمش و با صورت به زمین کوبوندمش جوری که دادش به هوا رفت.با این کارم باقی سربازا با عصبانیت به سمتم اومدن

دوتاشون از دستام گرفتن و من رو نگه داشتن.تقلا میکردم تا بلکه ازاد بشم ولی هرچی بیشتر تکون میخورم                                             حلقه دستاشونو سفت تر میکردن و بیشتر خودشون رو بهم می چسبوندن.یکیشون که انگار بالا دستشون بود اومد

جلو و دم گوشم نفس کشید.سرمو تا جایی که میتونستم ازش دور کردم تا بینیش رو که به صورت کثیفی رو گردنم میکشید رو از خودم دور کنم ولی وضعیتم بدتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.لبش رو روی گوشم کشید و طوری که با هر کلمه لباش با پوستم تماس پیدا میکرد گفت:(امشب قراره خیلی بهمون خوش بگزره.)

با تموم شدن حرفش به سمت گردنم هجوم برد،گردنم رو لیس میزد و می مکید.حالت تهوع داشتم و سرم درد میکرد و همین طور که اون پایین تر میرفت حال منم بد تر میشد.دیگه تحمل نداشتم بیشتر از این حالم بد بشه.

پدر من ارتشی بود و مشخصا من خوب یاد داشتم از خودم مراقبت کنم.همون لحظه یاد حرکت مورد علاقه ی مادرم برای زدن پدرم افتادم و محکم با پام کوبیدم بین پای سرباز و با پای دیگم هلش دادم.دو سرباز انگلیسی دیگه هنوزمنو نگه داشته بودن .اول محکم کوبیم رو پای سرباز سمت راستم وبعداز این که دستم ازاد شد دستم رو مشت کردم و کوبوندم تو صورت سمت چپی و به سمت اتاقم دویدم ولی انگار ول کن نبودن .

یکی دیگشون به سمت من حمله ور شد .خواست منوبزنه که جا خالی دادم و زدم رو زانوش،روی زمین افتاد و از درد ناله میکرد.میخواستم از کنارش رد بشم که سوزش زیادی رو توی سرم حس کردم .مردی که دستش رو پیچونده بودم محکم از موهام گرفته بود و من رو به طرف اتاق میکشید. زمانیکه وارد اتاق شدیم من رو روی تخت هل داد ودر رو پشت خودش بست .سعی کردم بلند شم ولی محکم تر از قبل هلم داد ،اومد روی تخت و تمام وزنش رو انداخت روی من.به سمت لبام حمله ور شد،سعی کردم با فشار اوردن به سینش از روی خودم بلندش کنم ولی فایده ای نداش.لبام رو میمکید و گاز میگرفت؛بادیدن تقلا های من با یه دست هر دو دستم رو بالای سرم نگه داشت و با دست دیگرش به لباس هام چنگ میزد.طعم حال بهم زن الکل رو حس میکردم.تمام تلاشم و کردم

تا نتونه لباس هام رو از تنم در بیاره که با سوزش روی صورتم دست از تقلا برداشتم.پدر من فرمانده کل بود،

بالا ترین درجه ی نظامی در ایران رو داشت و همچنین دوست صمیمی شاه بود و حالا؛ یه سرباز عادی و بدون درجه جرعت کرده بود بزنه تو گوش دخترش.تمام تلاشم رو کردم تا جلوی قطره اشکی که التماس میکرد روی صورتم جاری بشه رو بگیرم.غرور من بیشتر از این حرفا بود که کسی جرعت کنه بزنه تو گوشم چه برسه به اینکه جلوی کسی گریه کنم.باسرم زدم تو صورتش و خودم رو از زیرش بیرون کشیدم ؛ جام رو باهاش عوض کردم وشروع کردم به مشت زدن توی صورتش واز روی تخت به سمت پایین هلش ادم.به سمت در اتاق رفتم ولی قبل از اینکه بخوام دستگره رو بچرخونم در باز و کسی وارد اتاق شد.محکم باهاش برخورد کردم.

موضوعات: my dragon ، سهون ، کریس ، بکهیون ، چانیول ،
برچسب ها: فن فیکشن ، EXO ،
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ TH HT ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب