تبلیغات
fanficexo - فصل اول:My Dragon
فصل اول:My Dragon
اومدم با قسمت دوم فیک اژدهای من
با اینکه خواننده ها خیلی کمن و وب بازدید چندانی نداره ولی مدیر وبلاگ میگه تمام خواننده ها مهماً حتی اگه یکی باشه.
امیدوارم ازش خوشتون بیاد و فیک رو دنبال کنین.

     

با تعجب  بهش خیره شدم و سعی کردم از بغلش بیرن بیام ولی انگار نه انگار ،محکم نگهم داشته بود و با یه چهره ی عصبانی و اخم کوچکی روی پیشونیش به من زل زده بود.دیگه واقعا نای تقلا کردن نداشتم،وقتی که دید اروم شدم ولم کرد.بدون اینکه باهام کاری داشته باشه به سمت سربازی که کمی از صورتش به خاطر ضربه های من خونی بود رفت و کمکش کرد که بلند شه.چندنفر دیگه هم اومدن داخل و از دستای پسره گرفتن و بیرون بردنش ،یکی دیگه هم اومد و از دستای من گرفت و از اتاق خارجم کرد.بهم گفت زانو بزنم ولی قبول نکردم که با پاش کوبوند رو زانوم ،خود به خود روی زمین افتادم.

پسری که چند لحظه پیش دیده بودم بیرون اومد و با بیرون اومدنش باقیه سرباز ها بهش احترام نظامی گذاشتن.

کسایی که اذیتم کرده بودنم مثل من زانو زده بودن.به سمت اونا رفت و شروع  به حرف زدن کرد:

-همتون تنبیه میشین ،یک هفته هم باید لباس تمام سرباز ها رو بشورین.

-اما قربان...

-اما و اگر نداریم مفهوم بود؟

-بله قربان.

اینقدر محکم و بلند این حرف هارو میزد که یک لحظه ترسیدم و سرم و انداختم پایین.به سمت من اومد و جلوم ایستاد:

-بلند شو.

بلند شدم و با نفرت نگاهش کردم.

-اسمت چیه؟

-فضولیش به تو نیومده.

-دهنت رو ببند دختره ی کثافت هرزه.

این همون کثافتی بود که داشت گردنم رو ...حتی وقتی بهش فکرم میکنم حالم بهم میخوره.امیدوارم با اون ضربه ای که بهش زدم تو ارزوی بچه دار شدن بمونه.به من میگه هرزه ی کثیف بیشرف،خدا جوابش رو بده.و خدا هم از زبان کسی که فکرش رو هم نمیکردم جوابش رو داد:

-یادم نمیاد بهت اجازه ی صحبت داده باشم!تا جایی که میدونم تنها کسی که الان نمیشه هرزه صداش کرد همین دختره.

- متاسفم قربان ولی من فکر کردم...

-اگه میتونستی فکر کنی هیچوقت همچین غلتی رو اونم جلوی چشم من نمیکردی.به چهره ی افرادت نگاه کن!

این نمیتونه صورت مردی باشه که با یه هرزه رابطه داشته.

دلم میخواست همون جا بقلش کنم و ببوسمش.نمردم و یبار حرف حق شنیدم.با سر به یکی از افرادش اشاره کرد

چند لحظه بعد مادر بزرگ و پدر بزرگم رو دیدم که به سمت من میومدن.

-مامان بابا.

-مادرو پدرتن؟
-نه مادربزرگ و پدربزگمن.

 - مادروپدرت کجان؟

-همون طور که قبلا گفتم....

-حتما فضولیش به من نیومده!

-دقیقا.حق نداری توی خونه ی خودم سوال پیچم کنی.

-باشه !نمی خوای بگی نگو.بریم.

-هی یه لحظه صب کن.

با یه نیش خند برگشت و من رو نگاه کرد:

-با منی؟

-خو...خو...خوب...نمی خواین درمونو تعمیر کنین؟

یکی ازسربازای پشت سرش زد زیر خنده:تو دیگه چه رویی داری دختر؟!!

ولی اون اصلا نخندید.اتفاقا خیلی جدی داشت به من نگاه میکرد.در خونه رو نگاهی انداخت و پشت چشمی نازک کرد:

-باشه!ولی به یه شرط.

-شرط؟؟

دوباره همون نیشخند.نمیدونم چرا هروقت نیشخند میزد میترسیدم.با قدم های کندی به سمتم اومد،با هر قدمش من یه قدم به سمت عقب بر میداشتم تا جایی که به دیوار خوردم .منو بین دستاش گیر انداخت:

-من در خونه ی شما رو تعمیر میکنم.

همینطور که حرفش رو میزد به سمت من خم شد ودر اخر دم گوشم گفت:

-درعوض توام باید قول بدی بعدا از خجالتم در بیای.

چشام داشت از حدقه میزد بیرون.با یه لبخند نگام کرد:

-قبوله؟

به عقب هلش دادم تا ازم فاصله بگیره:شماها چه مرگتونه ؟انگار جز عقل،توی کشور واموندتون زن هم نیست!

البت تعجبی هم نداره ؟زن بالا سرتون نبوده که ادم بارتون بیاره.

-چی؟

-من هر حرفی رو فقط یکبار تکرار میکنم.

لحظه ای بهم خیره موند بعد سرش رو به سمت پشت کج کرد:

-فردا چند نفر رو میفرستم تا در خونتون و تعمیر کنن.

بعد رو به مادر و پدرم گفت:بابت همه چیز متاسفم !مطمئن میشم دوباره همچین اتفاقی نیفته.

خواست بره ولی میون راه نظرش عوض شد و رو به من کرد و گفت:

-وتو بانوی جوان !هرچقدر هم که باهوش باشی بازم زورت به یه مرد نمیرسه،پس لطف کن با مردای من درگیر نشو.اسیب میبینی!؟؟

-ولی اینطور به نظر نمیاد.

-پاتو از گلیمت دراز تر نکن و لطف کن دفعه ی بعدی کاری نکن خودم جوابتو بدم.

-مثلا میخوای چیکار کنی؟

-کاری میکنم تا چند روز بلبل زبونی رو از یاد ببری بعدم مطمعن میشم تا اخر عمرت یادت بمونه.

- مگه خوابشو ببینی.

-بعد از گفتن این حرف راشو کشید و رفت .زیر دستاش بزور جلو خندشونو گرفته بودن.تو اون لحظه دلم می خواست یکی رو بکشم.با عصبانیت رفتم تو اتاقم و درو بستم.


موضوعات: my dragon ، کریس ، بکهیون ، چانیول ، سهون ،
برچسب ها: EXO ، فن فیکشن ،
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ TH HT ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب