تبلیغات
fanficexo - my dragon
my dragon

سلااااااااااااااام

من اومدم.

پوسترشم کار خودمه موهاهاهاها


صبح روز بعد توی اتاقم دراز کشده بودم که صدای حرف زدن چند تا ازون اشغالا بد جور رفته بود رو مخم. نمیدونم اومده بودن درو تعمیر کنن یا زر بزنن و رو اعصاب من راه برن.

خواستم بیرونشون کنم که حرفاشون بدجور خشکم کرد:

-دیدی فرمانده چجوری ضایش کرد؟واقعاً کیف کردم.

-آره صورت دختره بعد از گفتن اون حرف دیدنی بود.

-ولی عجیب بود!

-چی؟

-عکس العمل فرمانده...دیدی چطور داشت بحث می کرد؟

-چطور؟

-ای خدا تازه می فهمم چرا دختره می گفت عقل نداری!!!

-خفه بابا!!کی به اون اهمیت میده؟

-تو.....اصلاً ولش کن.درکل می خوام بگم فرمانه زیاد با کسی کل نمی ندازه.البته این دختره زیادی رو مخ بود!؟

-حالا که فکرشو میکنم مبینم راس میگی....فرمانده هیچ وقت خودشو با کسی درگیر نمیکنه و همیشه محتاطه ولی در این مورد انگار که می خواست دختره رو از روی قصد اذیت کنه هی تیکه مینداخت!!!!!!

-هیچ وقتم به زنا نزدیک نمیشه و فاصلشو ازشون حفظ میکنه.

-آره فقط انگار بهشون حساسیت داره....من که یه مدت به مردونگی فرمانده شک داشتم!!!یادته یه بار یه زنه اومد آمار شوهرشو بگیره؟با هر قدمش فرمانده دو قدم عقب میرفت!!!

-خخخخخخخ اونشب پادگان از خنده ترکید!!!

-میگم دختره با بقیه فرق داره یا فرمانده سرش به جایی خورده؟؟؟

-اینو دیگه زر اومدی...کی جلو همچین دختری یه جا وایمیسته؟آخه زیادی جیگره!!

-آخ گفتی...می خوام یه بار باهاش امتحان کنم!!!
-با این اخلاق ضایع ای که اون داره همون خوابشو ببینی بهتره!!!

چیییییییی!!!بیشعور های کله زاغارت!؟؟؟؟که اخلاق من ضایعه ؛پس اخلاق اون فرمانده خوشتیپ خوش هیکلتون چیه؟

همینطور که طول اتاق رو طی میکردم ،هرچی فحش بلد بودم نصارشون میکردم .فکر کردن کین که درباره اخلاق من نظر میدن؟

-دخترم میای کمکم؟

-الان میام.

یه نفس عمیق کشیدم و یه لباس مناسب که چشمای هیز اون احمقارو جلب نکنه پوشیدم و از اتاق خارج شدم.

-بله!بامن کار داش...

بادیدن ادمی که جلوم بود خشکم زد و با داد گفتم:

-تو؟!

 

- تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟

-دخترم!درست حرف بزن.

واقعا تو این حرف مامانم موندم.من! با این درست حرف بزنم!؟؟

با یه نیشخند و یه قیافه ی پوکر نگام میکرد.یه لباس ارتشی با چکمه های بلند و شلواری که با حالت پفکی به داخل چکمه ها هدایت شده بودن پوشیده بود؛هه،تازه شده عین فرمانده ی آدم!!؟دستکش های مشکی چرمی پوشیده بود و کلاهش رو توی دستش نگه داشته بود.

-اینجوری نگام نکن.زیادی غضب ناک نیستی ،اونم واسه کسی که نجاتت داده؟

-چی!نجاتم داده؟تاجایی که یادم میاد داشتی سرباز های احمقت رو نجات میدادی.

-درسته.فکر کنم باید به خاطرش باز داشتت کنم؟

-ببخشید!

-خواهش میکنم،اگه یکم مهربون تر باشی شاید ببخشمت.

-هان!؟؟

با این جرو بحث دقیق کاری کرد که مادر بزرگم از دستم بگیره ومن رو به داخل اشپز خانه هدایت کنه.

-دختر دیوونه شدی؟میخوای بگیرنت؟تازه اون جونت رو نجاتم داده،باید مچکر باشی.

من!از اون؟مامان جان،من اگه بمیرم هم از اون تشکر نمی کنم.

-تو غلط میکنی !حالام این چایی هارو بردار ببرو ازش پذیرایی کن تا من پدر بزر گت و صدا میکنم .

-من...

-ببر. با منم جرو بحث نکن تا همین الان شوهرت ندادم.

-چی؟آه.

چایی ها رو گرفتم و با حرص رفتم پیشش .وقتی وارد اتاق شدم سرش رو بالا اورد.با دیدن من دوباره همون نیشخند نحسش رو لبش نشست.منم واسه اینکه کم نیارم یه نیشخند مضحک زدم و رفتم جلوش وایستادم.چایی هارو جلوش گرفتم:
-اینیکی شیرینه,اینیکی تلخه و اینیکیم حالت متوسط.هر کدومو میخوای سریع وردار.

اول به چایی ها و بعد به من نگاه کرد:

-من چایی نمیخورم.

-همون بهتر.کوفت بخوری.

داشتم بر میگشتم که مادر بزرگم رو دیدم.پدر بزرگمم بود.با یه اخم گنده نگام میکردن.چاپلوس انتر تا دیدشون مثلا واسه احترام بلند شد.

-نه عزیزم نیاز نیست بلند شی.چرا چایی نمیخوری؟

-آه.من زیاد از چای خوشم نمیاد.

-قهوه چی؟قهوه میخوری.

-زحمت نکشین.

-ای وای. این چه حرفیه،اختیار دارین.سارا!سریع یه قهوه برای اقا بیار!راستی چه طعمی دوست دارین؟!

-چی!مامان؟

-تلخ باشه لطفا.

با اخم بهش نگاه کردم ولی تنها جوابی که ازش گرفتم چشمک بود!!!

-سارا!چرا وایستادی؟برو دیگه.

پامو کوبوندم زمین و به سمت آشپز خونه رفتم.سریع یه قهوه درست کردم.داشتم تو لیوان می ریختم که مادر بزرگم وارد آشپزخونه شد.

-سارا،برای من و پدربزرگت مشکلی پیش اومده.انگار سربازا تیر مشقیشون تموم شده.لطف کن درست رفتار کن و مراقب کارات باش.یادت نره همون مردی که بیرون نشسته نجاتت داده.

-اون نجاتم نداده!خودم خودمو نجات دادم.

-سارااااااا!

-خیله خب،خیله خب!!؟

 

ایش،عوق.مراقب رفتارم باشم؟اونم جلوی اون هیولا؟؟؟!!کم مونده با چشاش منو قورتم بده!!؟

قهوه رو آماده کردم و واسش برم.جلوش رفتم و تعرف کردم.

-بگیر!تلخٍ تلخ.

-اوه!راستی یادم رفت بگم...قهوه تلخ باشکر!!نه؟؟؟!

-چی گفتی؟پس واسه چی مجبورم کردی واست درستش کنم؟

-نمی دونم!شاید از اذیت کردنت لذت میبرم!!!

یه نفس پر از حرص کشیدم و چشمامو بستم تا به قول مادر بزرگم به اعصابم مسلط باشم ولی اینقدر رو اعصابم راه رفته بود که نتونستم جلوی شیطان درونمو بگیرم:

-باشه! که نمی خوری ها.

-نیوچ.

نیشخند ترسناکی زدم.برگشتم تا برم.همون لحظه تا جایی که در توانم بود دستم رو کج کردم؟؟!

-آیییییییییییی!سوختممممممممممممممممم؟


زیاد گذاشتم

نظر یادتون نره!!

موضوعات: my dragon ، چانیول ، بکهیون ، سهون ، کریس ،
برچسب ها: فن فیکشن ، EXO ،
[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ TH HT ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب