تبلیغات
fanficexo - my dragon
my dragon
من اومدم

.بپرین ادامه کم کم داستان به سمتو سوی حساس میره.



نیشخند ترسناکی زدم.برگشتم تا برم.همون لحظه تا جایی که در توانم بود دستم رو کج کردم؟؟!

-آیییییییییییی!سوختممممممممممممممممم؟

-ای وای !ببخشید از تعادل خارج شدم.

دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا هر لحظه خندم نترکه.داد میکشید و می پرید؛خیلی باحال بود!اصلا اند جالب بود. بعد از چند دیقه آروم شد و رو زمین دراز کشید و خودشو پهن کرد.

-حالتون خوبه جناب فر مان ده؟

کلشو تکون داد:این کارت یادم میمونه.

-چه بهتر!تا اخر عمر نگهش دار،تا دفعه بعدی یادت باشه سر به سر یه دختر نذاری .

-حتما یادم میمونه

این حرفارو زمانی می زد که تلاش میکرد تا از جاش بلند شه.بلند شد و خودش رو مرتب کرد. یه دستش رو به طرف من دراز کرد وبا دست دیگش شلوارش رو تکون میداد تا مثلا اب روش تکونده شه:

-میشه دستمالی,چیزی بدی که حداقل دست گلت رو پاک کنم؟

-دسته گل قشنگیه که !بزار بمونه ؟

-دستمال.

-اگه ندم؟

چشماشو ریز کرد و به طرفم قدم برداشت.منو به دیوار چسبوند و صورتشو به صورتم نزدیک کرد:

-اونوقت مجبوری تقاص کاری رو که کردی پس بدی.بدم نمیاد یه بچه ازت داشته باشم,البت با این دسته گلی که الان زدی دیگه بعید می دونم بشه.

-چرا که نه ؟ کلا کمک به مردم و دوست دارم.الان هم که یه عمل کمک دوستانه انجام دادم.

-هه!اونوقت چجوری؟

-از به دنیا اومدن موجودی مثل تو جلو گیری کردم.اخه می دونی،میگن یکی مثل ادم باید از خودش باشه!!؟

حالا این من بودم که با یه نیشخند داشتم مسخرش میکردم ولی هیچ که کم نیاورد تازه پر رو تر هم شد:

-یعنی اگه یکی مثل تو بخوام،باید از خودت بیارم؟

-چی گفتی؟

-کریس!از هرکی بپرسی می شناسه.بهتره زود تر تصمیمتو بگیری!من زیاد منتظر کسی نمیمونم.

فقط با بهت نگاش میکردم.لبخندی زد و ازم جدا شد،کلاهش رو برداشت و به طرف در رفت .درو باز کرد تا خارج بشه:

-راستی !اسم خیلی قشنگی داری؛سارا.

رفت و من رو در بهت تنها گذاشت.

 

صبح از خواب بیدار شدم.دو هفته ای از مکالمم باهاش میگذشت.روزای اول فقط بهش فحش میدادم و با یاد اوری هر قسمت از مکالممون بیشتر ازش متنفر میشدم ولی الان،بعد از دو هفته ،هیچ که ازش متنفر نبودم بلکه دلم براش تنگ شده بود.از وقتی اون بحث بینمون اتفاق افتاده بود یه لحظه هم از ذهنم خارج نمیشد.حالا که بهش فکر میکنم ,چه با نفرت و تنفر وچه با دلتنگی تمام این مدت ،تنها چیزِ توی ذهنم ، حرف ها و حرکات اون بود.توی ذهنم هک شده بود.

برای اولین بار ،یه مرد قلب منو گرفته بود.

بلند شدم ولباس هام رو عوض کردم.رفتم تو اشپزخانه و متوجه شدم نون نداریم.با این فکر که شاید کمی حال و هوام عوض شه یه شال برداشتم و با یه اطلاع رسانی به مادر بزرگم به طرف نانوایی حرکت کردم.وقتی به نانوایی رسیدم با انبوهی از مردم که در انتظار نون به سر میبردن مواجه شدم.تعجبی نکردم و ته صف در انتظار نوبتم ایستادم.تو اون زمانیکه ما زندگی میکردیم،طولانی بودن صف نانوایی یه چیز عادی بود.خیلی عادی.

نون ها که به پخت رسیدن کم کم از جمعیت کاسته شد.چند تایی به نوبت من مونده بود که سربازی صف رو بهم زد.حوصله ی دعوا نداشتم پس در سکوت منتظر شدم.کمی اونطرف تر پسر کوچکی با حسرت به نون ها نگاه میکرد. خسته به نظر میرسید.از روش چشم بر نداشتم.منتظر بودم تا وقتی نون گرفتم یدونه هم به اون بدم.بلا خره نوبت به من رسید.نون هارو که گرفتم برگشتم تا بچه رو پیداکنم ولی نبود.چرخی زدم و اطراف رو به خوبی وارسی کردم:
-یس!!؟ پیدات کردم؟

پیداش کرده بودم اما دیگه نیازی به من نبود.نونی در دست داشت و مردی با لباسهای نظامی موهاش رو بهم میریخت.سربازی که به تازگی نون گرفته بود در کنار مرد ایستاده بود.سرباز دیگه ای به طرفشون اومد و اونهارو به سمت یک کالسکه راهنمایی کرد.وقتی سوار کالسکه شد تونستم چهرشو ببینم.کریس. نمیتونستم نگاهم رو برگردونم.مدتی بود که ندیده بودمش.شاید کمی غیرمنتظره و عجیب بود ولی دلتنگش شده بودم.همونطور به چهرش خیره شده بودم به طرف من برگشت.پشت چشمی نازک کرد و زیر لب اسممو صدا زد:سارا!!

می خواست پیاده بشه ولی دیگه دیر شده بود چون کالسکه حرکت کرد و در افق ،زیر نور تابان خورشید محو شد.


ببخشید دیر گذاشتم .

سعی میکنم تا هفته دیگه قسمت بعدو بزارم.


تقصیر من نیست که مدارسه .میدونین که.



موضوعات: my dragon ، سهون ، چانیول ، بکهیون ، کریس ،
[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 03:01 ق.ظ ] [ zahra f ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب