تبلیغات
fanficexo - فن فیک او
فن فیک او
اومدم با یه فیک دیگه
امیدوارم خوشتون بیاد
چون قسمت اوله کوتاهه

 داستان زندگی من

 

جمعه بود، پدر و مادرم سر باغمون بودن و منو خواهرو برادرم تنها بودیم .

نزدیک های ساعت 6 عصر زنگ آیفن به صدا در اومد.

ما کسی که پشت در بود رو نمی شناختیم برای همین برادم رفت دم در تا ببینه کیه.

خواهرم داشت لپ تاپ نگاه می کرد و منم در حال شونه کردن موهام بودم، که یک دفعه دود خونه رو از جا برداشت و ما از هوش

رفتیم .

وقتی چشمامو باز کردم توی یه اتاق بودم که درش باز بود، به جای اینکه دنبال خوانوادم بگردم با خودم کلنجار رفتم که کجام ، یه

دفعه در بسته شد و من کپ کردم .

به آهستگی بلند شدم و به طرف در رفتم.

هرچی نزدیکتر می شدم ترسم بیشتر می شد،همین که طول اتاق رو طی کردم واسم یه سال شد.

دستمو دراز کردمو دستگیره رو کشیدم و از روی تعجب در باز بود، آروم سرمو بیرون بردم،کسی نبود.

راه افتادم و به یه دو راهی رسیدم. مونده بودم اینجا یه خونست یا یه غاره؟

از چپ رفتمو با امیدواری به راهم ادامه دادم . به یه در رسیدم که از پشتش صدای آدم می اومد. می خواستم برگردم که صدای

دیگه ای نظرمو به خودش جلب کرد، صدای پدرم !!

نمیدونستم باید چیکار کنم و هی به خودم میگفتم، یعنی باید درو وا کنم؟ اما اگه خودمم گیر بیافتم چی؟اما بازم اگه.....

تو همین فکرا بودم که یه دفعه اسمم رو شنیدم!!

اونوقت بود که بی اراده شروع کردم به گوش دادن حرفاشون .

موضوعی که داشتن در بارش حرف می زدن ازدواج من به عنوان فرمانروای زمینیا با ولیعهد اونا بود . اما اونا کی بودن؟

نمی دونم به چی فکر می کردم ، دستگیره درو کشیدم و هنوز در وانشده گفتم :

"اینجا چه خبره"

لال شدم . نه فقط پدرم بلکه تمام خانوادم اونجا بودن و با 7 تا ربات اسلحه بدست محاصره شده بودن و همشون بدون استثنا به من

نگا می کردن.

اولش ترسیدم ولی بعد شروع کردم به دعوا کردن سر اینکه من اینجا چیکار میکنمو اینجا کجاست، چرا خوانوادمو گروگان گرفتین و

قضیه چیه ؟ که یکدفعه یه آدم قد بلند با موهای عقب برگشه و حداقل 30 ساله وارد شد.         

            منم با قلدری تمام رومو برگردوندم و سوالامو از اون پرسیدم، انتظار جواب نداشتم که ناگهان رو به من گفت:

"از دیدن ملکه ی زمینی ها خوش حالم لطفا بفرمایید از این طرف وزیر سوم منتظر شما هستند."

"تا جوابمو ندین و خوانوادمو آزاد نکنین من از جام تکون نمیخورم."

اون با لبخندی مسخره گفت:

"جناب وزیر همه چیزو به شما توضیح میدن، خوانواده شما هم به اتاق مهمانان منتقل و با امضای شما آزاد میشوند."

بعد من رو به یک اتاق که بیشتر به کتابخونه شباهت داشت برد.دیوار های اونجا پر بود از نقاشی های فانتزی با پس زمینه های

آبی،سبز و زرد که باعث آرامش می شدن.

روی مبل راحتی نشستم و منتظر موندم تا به جواب سوالاتم برسم که  احساس سرمای عجیبی به من دست داد.

موضوعات: He ، لوهان ، کریس ، سوهو ، بکهیون ، چانیول ، سهون ،
[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ zahra f ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب